مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

35

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

خاتون بيرون آمده ، سوار گشت و غلامك با او هميرفت تا اينكه بباغ برسيدند . چون بباغ اندر شدند ، غرابى بانگ برزد . غلامك به او گفت : اى غراب ، راست گفتى . خاتون به او گفت : غراب چه ميگويد ؟ غلامك گفت : اى خاتون ، ميگويد كه در زير اين درخت ، طعامى هست . بيائيد و طعام بخوريد . خاتون گفت : ترا مىبينم كه زبان پرندگان ميدانى . غلامك گفت : آرى . اى خاتون ، زبان پرندگان را دانم . درحال ، خاتون پيش درخت رفته ، طعامى آماده يافت . چون طعام بخوردند ، خاتون را بسى عجب آمد و چنان دانست كه غلام ، زبان پرندگان ميداند . پس بتفرج مشغول بودند كه غراب ، بانگى ديگر زد . غلامك گفت : اى غراب ، راست گفتى . خاتون بغلام گفت : غراب چه مىگويد ؟ گفت : اى خاتون ، ميگويد كه در زير فلان درخت ، آبى سرد و صافست . آنگاه خاتون با غلامك بسوى آن درخت رفته ، آب و شربت دريافتند . خاتون را تعجب ، زياده شد و رتبت غلام در نظر او افزون گشت و با غلام بنشست . چون شربت بنوشيدند ، بتفرج برخاستند . آنگاه غراب بانگ ديگر زد . غلامك گفت : آرى اى غراب ، راست گفتى . خاتون بغلامك گفت : غراب چه ميگويد ؟ غلام گفت : اى خاتون ، همىگويد كه در زير فلان درخت ، نقل و ميوه هست . آنگاه بسوى آن درخت رفتند و نقل و ميوه در آنجا يافتند . از آن نقل و ميوه بخوردند . و در ميان باغ همىرفتند تا اينكه غراب ، بار ديگر بانگ برزد . درحال ، غلام سنگى گرفته ، به دو بينداخت . خاتون گفت : از بهرچه او را به سنگ زدى ؟ غلامك گفت : اى خاتون ، سخنى ميگويد كه من آن را با تو نيارم گفت . خاتون گفت : بگو و از من شرم مكن كه ميان من و تو بيگانگى نيست . غلام گفت : لا و اللّه نتوانم گفت . خاتون گفت : بگو . پس از آن غلامك را سوگند داد . غلام گفت : اى خاتون ، غراب ميگويد كه : چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست .